ادبی و هنری
من بی هیچ انگیزه ای ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:16  توسط اعظم بزرگی  | 

به مادرم گفتم: دیگر تمام شد

گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم. (فروغ)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:42  توسط اعظم بزرگی  | 

دوست خوب من  مطلبی نوشته بود با عنوان " یا غافرالخطایا " من هم با

 همین عنوان شعری از فروغ رو می نویسم:

 

استخوانهایم از تو پنهان نبود وقتی که در نهان به وجود می آمدم

          و در اسفل زمین نقش بندی می شدم

            در دفتر تو همگی اعضاء من نوشته شده

           و چشمان تو ای متعال جنین مرا دیده است

                   چشمان  تو جنین مرا دیده است

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 23:37  توسط اعظم بزرگی  | 

ساعت به وقت آنجا که هستی چند است؟

روی نقشه ی جغرافیا انگشت می کشم

خط استوا، زمین را به دو نیم کره ی...

اقیانوس آرام

شنیده ام اقیانوس آرام هیچ خاطره ای ندارد

کدام نیم کره هستی؟

زمین تو را گم کرده است!

(به فهیم و پسرکش که لاک پشت های هر دو نیم کره را دوست دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 17:50  توسط اعظم بزرگی  | 

من یاد گرفته ام که صبور باشم

به تو

و به تاریخ که تکرار می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 15:35  توسط اعظم بزرگی  | 

آوازت صوری است که در من دمیده می شود

بیدارم می کند

دوباره بخوان!

            من به تو مؤمنم

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 14:57  توسط اعظم بزرگی  | 

جاده های سرد و کور

و درختانی که بی هیچ سلامی خداحافظی می کنند

 هوای یادت...،

             می کوبدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:5  توسط اعظم بزرگی  | 

من ستاره ی افول کرده ای را می شناسم که خسته است.

ستاره ای که سرد و خاموش به دنیا آمده و هر شب خواب بازگشت می بیند. هیچ گذاری نیست تا عبور کند. ستاره ای که  در برابر باد می ایستد.  باد گیسوان نقره ایش را چون دلش پریشان می کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:26  توسط اعظم بزرگی  | 

مه

با پیراهن و شلوار روی تخت دراز می کشد.

می گویم: حداقل جورابهایت را درآر.

- آهان، مشکل بوی پاهام است؟

با دستهای لرزان سعی می کنم دگمه ی پیراهنش را باز کنم، دستم را پس می زند. می گویم: خواستم راحت باشی حداقل امشب رو تخت...

حرفم را قطع می کند. می گوید: من تو اتاق کارم می خوابم.

بلند می شود و می رود. از اتاق نشیمن صدای باز و بسته شدن درِ کمد دیواری می آید. یکی دو بار هم درِ اتاق باز و بسته می شود. با تلفن صحبت می کند. صدای خنده اش را می شنوم. بارها وسوسه شده ام که گوشی تو سالن را بردارم.

همه جا در سکوت و تاریکی فرو می رود. سایه ی شمعدانی ها می افتد روی تخت و من به سقف خیره می شوم.

چند سال است که به این سقف چشم می دوزم. گچ بری های سقف را با چشمهای بسته هم می توانم ببینم. با آن نیلوفرهای سفید که همگی به سوی مرکز فرضیشان تاب  می خورند. هر شب بعد از این که ﻤﻃﻤﺋﻦ می شوم خوابیده، گذشته ام را مرور می کنم زیر سایه ی شمعدانی های کنار پنچره. آرام و بی هیچ تکانی.

شاید همان طور که من صدای او را از آن اتاق می شنوم، او هم صدای شب بیداری های مرا می شنود.

چطور به اینجا رسیدیم؟ هر وقت که می خواهم به طور جدی در مورد خودمان صحبت کنم لبهایش را جمع می کند تا پر از چروک شود. می گویم: حتی اگر به ماوراطبیعه اعتقاد نداشته باشی همه چیز در طبیعت به تعادل می رسد.

می گوید: فیلسوف شدی؟

می گویم: یادت رفته من دانشجوی فلسفه بودم؟

-         نه خوب یادم است. تو هم یادت باشد کی آدمت کرد.

می گویم: این ادعای بزرگی است. بزرگ تر از خود تو.

جنجال راه می اندازد. می گویم: من زندگیم را دوست دارم.

می گوید: مثل گلدانهایت.

بی فایده است بگذار فکر کند مثل گلدانهایم دوستش دارم. همان طور که بگونیاها را آب می دهم، شمعدانی ها را وارسی می کنم و برگهای زردشان را می کنم و کود پایشان   می ریزم.

به اتاقش می روم. مدتها  است که در بودنش به این اتاق نیامده ام. صبحها بدون اینکه جواب خداحافظی ام را بدهد از پله ها سرازیر می شود و بعد در را محکم به هم می کوبد. من ظرفها را می شویم و خشک می کنم. جورابها و زیرپوشی را که شب قبل عوض کرده می شویم. حساب روزهایی که با زیرپوش او را ندیده ام  از دستم در رفته. دکمه ی شل شده ی پیراهن چهارخانه اش را محکم می دوزم.  آرام می آیم توی اتاقش. رختخوابش را جمع می کنم. خاکستر سیگار را از روی فرش جمع می کنم. پس مانده ی آب توی لیوانش را می ریزم پای گلدانهای شمعدانی ام.

خوابش برده بدون روانداز. آرام ملافه را رویش می کشم. دو زانو می نشینم بالای سرش. ذرات بسیار کوچک براق روی صورتش چسبیده. با احتیاط انگشت می کشم روی گونه اش، ذرات براق می چسبند به انگشتم. از اتاق بیرون می روم.

"همه چیز در طبیعت به تعادل می رسد" آن وقتها خوب معنایش را نمی فهمیدم.

در مه راه می رویم. توی جنگلهای دوهزار. نور سبزی از لابه لای درختان افرا می افتد توی صورتمان. بوته های تمشک به گُل نشسته اند. گزنه ای دستم را می گزد. آه بلندی می کشم. برمی گردد به طرفم. دست لرزانم را توی دستش می گیرد. انگشت ملتهبم را توی دهانش فرو می کند. مانعش نمی شوم. انگار انگشتم با بندی نامرﺋﻰ به قلبم پیوند خورده. ضربان قلبم تندتر می شود.

می گوید: بهتر شد؟

سرم را تکان می دهم.

لنگه دمپایی دخترانه ای توی پیچها زیر صندلیم گم و پیدا می شود. برش می دارم. نشانش می دهم.

می گویم: چند سالش است؟

می گوید: امسال می رود اول دبستان.

از دست خودم عصبانیم. به انگشتم اشاره می کند و با پوز خند می گوید: دیگر نمی سوزد؟

لبخند می زنم. انگشتم را توی دهان گرم و خیسش فرو می کند. پیشانیم را به شانه اش فشار می دهم.

"همه چیز در طبیعت به تعادل می رسد" حالا با تمام وجود لمسش می کنم.

سالهاست که پشت پرده ی اتاقم می ایستم. پشت سایه ی شمعدانی ها. چراغ را خاموش می کنم تا از بیرون دیده نشوم. این پا و آن پا می کنم تا کلید بیندازد توی در حیاط. ماشینش را پارک کند. کیف و کتاب هایش را از صندلی عقب بردارد و بیاید بالا. وقتی صدای باز و بسته شدن در را می شنوم روی تخت دراز می کشم. سعی می کنم مرتب نفس بکشم که متوجه ی نفس نفس زدنم نشود اما بی فایده است.

درِ دستشویی باز و بسته می شود، صدای شیر آب می آید. سرفه می کند. می رود تو اتاقش. چند بار چیزهایی از دستش می افتد. درِ اتاقش را باز می کنم می گویم: دیر کردی، شام بیاورم؟

-         گفته بودم شامم را بیرون می خورم. چراغ را خاموش کن می خواهم بخوابم.

بالش ها را چنگ می زنم. خیره می شوم به سایه ی شمعدانی ها.

صبح همه شان را می گذارم توی کوچه کنارِ درِ پارکینگ. زیر چشمهایم کبود شده است. شاید از بی خوابی های طولانی باشد. به صورتم پودر می زنم، از خانه خارج می شوم. به کیوسک روزنامه فروشی می روم، هفته نامه ی عصر پنج شنبه می خرم. کلید که    می اندازم توی در، به جای خالی گلدانها نگاه می کنم. همه شان را برده اند. جز شاخه ای شکسته. با دستهایی آویزان می روم تو. شمعدانی شکسته را می گذارم توی لیوان آب جلوی آینه توالت.

روژگونه ای را که تازه خریده ام باز می کنم. به ذرات طلایی و براقش نگاه می کنم. انگشت می کشم رویش. ذرات طلایی می چسبند به دستم. می نشینم روی تخت، چراغ را خاموش می کنم. به شمعدانی شکسته ی توی لیوان خیره می شوم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:36  توسط اعظم بزرگی  | 

مادر پرتغالهای درشت را توی دستمال کاغذی می پیچد و می گذارد توی نایلون.

می گویم: مامان توقع نداری که اینها را ببرم.

می گوید: باید ببری. اگر خودت نخوردی بده به دوستات.

می گویم: کدام دوست تنها می رم.

می گوید: بخورشان. مگر تو آدم نیستی؟ مگر آنها میوه نمی خورند؟ تو هم یک نفر مثل آنها

با خودم فکر می کنم توی فرودگاه می اندازمشان دور

می خواستم قبل از اینکه پیر شوم فرانسه را ببینم. هر بار که به اینترنت اداره دسترسی پیدا می کردم، می رفتم سراغ فرانسه و پاریس. اولین باری که توی گوگل تایپ کردم پاریس، عکسهای دختر بلوندی روی صفحه ی مونیتور آمد که چشم چپش کوچکتر از چشم راستش بود. با لباسها و آرایش های متفاوت عکس گرفته بود. گاهی موهایش کوتاه و پسرانه بود و گاهی تا کمرش رسیده بود. بعدها فهمیدم این دختر پاریس هیلتون معروف است، وارث هتلهای هیلتون در جهان.

"پاریس دوست دارد هنرپیشه شود. خیلی تلاش کرده تا بتواند توی فیلم بازی کند."

زیر یکی از عکسهای پاریس  نوشته بود. پاریس سه تا توله سگ که حتماً از نژاد اصیلی هم بودند را در آغوش داشت و بعد هم نوشته بود که بالاخره او توانسته به آرزویش برسد و در یک فیلم کمدی تلویزیونی بازی کند.

آرزویم دیدن شهر زیبا و شاعرانه ی پاریس بود. تا اندازه ای توانسته بودم زیر بار قسط و وام  خانه ای که خریده بودم کمر راست کنم. علاوه بر کار تمام وقتی که در اداره ای دولتی داشتم در انتشاراتی به عنوان طراح جلد کتاب های کمک آموزشی مشغول بودم. نباید از حق گذشت که درآمد کار نیمه وقتم از اداره ی دولتی بیشتر بود. انتشاراتی که در آن کار می کردم تازه راه افتاده بود. مدیر انتشارات با شتاب می خواست از رقیبان کهنه کارش سبقت بگیرد. تند تند کتاب های کمک آموزشی تمام رنگی چاپ می کرد. اصرار داشت که پشت جلد همه ی کتابها یک جمله را که هر بار یک یا چند واژه به آن اضافه می شد بنویسم. آن جمله این بود"گاما مبدع طرح کتاب های تمام رنگی کمک آموزشی در کشور"

برای اینکه چیزی را جا نگذارم لیست نوشته ام: چکمه، پالتوی مخملم ، پلیور سیاه و صورتی که دو سال پیش از قشم خریده بودم، چند تا شلوار جین و پارچه ای و انجیرهای خشکی که مادرم خریده بود. توی این فصل فرانسه باید سردتر از اینجا باشد. چند تا شال پشمی بر می دارم که هم حجابم کامل باشد هم از سرمای آنجا در امان باشم. چند تا ژاکت هم خریده ام که رنگهایشان گرم و درخشان است.

کارمند دفتر خدمات جهانگردی می گوید: این کارها را به ما بسپارید. ویزا و اقامت به عهده ی ما است.

می گویم: خیلی برام مهم نیست اتاقم سینگل باشه فقط هم اتاقم آقا نباشه.

از مسافرخانه ی فرانسیس بیرون می آیم. پیاده راه می افتم به سمت میدان کنکورد. مجسمه ی ناپلئون را که می بینم یاد قصه ی پرستو و  شاهزاده ی خوشبخت می افتم. می خواهم قبل از اینکه مونالیزا را ببینم تو باغ تویلری راه بروم. اینجا که باشی معنای باغ فرانسوی را می فهمی. با آن چراغها یش با نورهای نرم و اساطیری. دور تا دور حباب چراغها با گل و بوته های برنزی تزئین شده. با خودم فکر می کنم شاید هنوز بشه خش خش دامنهای تافته ی کنتس ها و دوشس ها رو شنید. نمی دانم چرا منتظرم یکیشان پشت درختهای باغ تویلری قایم شده باشه و یا با ماشین زمان از قرن 18 19 آمده باشه تا من با دهان باز ببینمش.

نزدیک در اصلی موزه ی لوور مجسمه ی دو سرباز قرار دارد. یکی سرا پا طلایی و دیگری سرا پا نقره ایی هردو روی چهارپایه هایی به رنگ لباس هایشان خبردار ایستاده اند. دو کاسه ی طلایی و نقره ای جلویشان پر از پولهای واقعی است. یورو و سکه های کوچک تر. می خواستم از آنها عکس بگیرم. سرباز ها دستهایشان را روبه روی صورتشان می گیرند. می ترسم. دوربین را خاموش می کنم. خانم پیری می خندد. به فرانسه چیزی می گوید. متوجه نمی شوم. با لبخند و دهانی باز نگاهش می کنم. خانم پیر انگار فکر تازه ای به سرش زده باشد، کیفش را باز می کند. سکه ای توی کاسه ی یکی از دو سرباز می اندازد. میان دو سرباز می ایستد. مجسمه ها دستهایشان را پایین می آوردند. سرباز طلایی دستش را دور گردن پیرزن می اندازد. پیر زن نیم متری از آنها کوتاه تر است. خانم پیر چیزی می گوید. انگار می خواهد از آنها عکس بگیرم . از خجالت سرخ می شوم. از مجسمه های زنده ی فرانسوی عکس می گیرم.

تقریباً هر هفته دو بار با مدیر انتشارات جلسه داشتم. بعد از ساعت اداره می رفتم انتشارات طرح جلد کتاب جدید را سفارش می گرفتم و چند روز بعد هم می رفتم طرح اولیه ای را که زده بودم نشانشان می دادم. هر پنج جلدی را که طراحی می کردم با چکی که یک ماه بعد وصول می شد پرداخت می کردند. هر بار که چک را می گرفتم می خواباندم به حسابم. شنیده بودم هزینه ی سفر پنج روزه به فرانسه دو و نیم میلیون می شود. من برای پنج جلد کتاب یک میلیون می گرفتم. می بایست حداقل پانزده جلد کتاب طراحی کنم. حالا هزینه های دیگر سفر مثل خرید چند دست لباس و سوغاتی و... بماند.

آژانس جلوی در منتظر است. سه بار قران را می بوسم و از زیرش رد می شوم تا دل مادرآرام گیرد. مادرم همسر اول پدرم بود که دو تا زن داشت. می خواهد برای بدرقه، با آن پاهای ورم کرده اش تا دم در بیاید می گویم: از پله ها پایین نیا همان جا آب را پشت سرم بریز.

در را که می بستم قطرات آب شتک زد به پاچه ی شلوارم . باید تو آژانس پاکش کنم.

چمدان ها دارند روی ریل مخصوص می آیند. همه را کاور کشیده اند. روی کاور ها آرمِ خطوط هواپیمایی KLM چاپ شده است. یاد چمدان خودم می افتم، که توی فرودگاه قشم کثیف شده بود.

هر چه شستم نرفت. انگار اسم مرا پیچ می کنند. چمدان من روی ریل نیست. از پلیس فرودگاه می پرسم کجا باید بروم. همه زبان فرانسه حرف می زنند. از پلیس فرودگاه گرفته تا نگهبان و دربان و پرسنل فرودگاه. خودم را به گیت مخصوص دریافت چمدان می رسانم. پشت کانتر زنی با موهای بلوند و ابریشمی ایستاده است . چمدانم روی کانتر است. انگار از پوست گندمگون من فهمیده باشد که من صاحب آن چمدان هستم لبخند می زند. چیزی به فرانسه می گوید. هاج و واج نگاهش می کنم.

زن انگار می خواهد همه فرانسه حرف بزنند شاید می خواهند زبانشان را به همه ی دنیا بیاموزند. مردی که کنارم ایستاده      می گوید: خانم شما باید چمدانتان را باز کنید.

به چهره اش نگاه می کنم. چند بار سیب زیر گلویش بالا و پایین می رود. می گویم: چرا ؟

می گوید: فقط یک بازرسی ساده است. گاهی به صورت اتفاقی این کار را می کنند.

زن منتظر است. چمدانم را باز می کنم. اولین چیزی که بیرون می زند پرتغالهای توی دستمال کاغذی است. بعضیهاشان ترکیده اند. آبشان در آمده. دستمال کاغذیها خیس خورده و مچاله شده اند.

خودم را می کشم جلوتر تا مرد هموطنم داخل چمدانم را که خیلی با دقت هم چیده شده نبیند.

مرد با زبان فرانسوی چیزی به زن پشت کانتر می گوید. چند بار سیب گلویش بالا و پایین می رود. به من نگاه می کند و     می گوید: اگر دیگر به درد نمی خورند بندازیدشان دور

می گویم : می خواستم تو فرودگاه ایران این کار را کنم. یادم رفت.

خدا را شکر می کنم که دیگر چیز خجالت آوری توی چمدانم نیست. دست زن با نایلون انجیر خشک از چمدان بیرون می آید. زن پشت کانتر با تعجب به مرد هموطنم نگاه می کند. می گویم: بگویید یک جور آجیل است و خودم چند بار تکرار می کنمfig.fig..

مرد نگاهم می کند. می گویم اینها می خواهند فرانسه را به همه ی دنیا یاد بدن؟

زن پشت کانتر انگار صدای من را نمی شنود. گاهی به انجیر ها و گاهی به مرد هموطنم نگاه  می کند.

انجیرها یک دست نیستند. بعضیهاشان به کوچکی یک فندوق هستند. انگار کال چیده و خشک شده اند. نمی دانم چرا منتظرم چند تاشان هم کرم خورده باشند و کرمهای کوچک از انجیرها بیرون آمده باشند و تا لبه ی نایلون بالا آمده باشند.

ممکن است به خاطر وارد کردن آفت ایرانی به فرانسه پلیس فرودگاه دستگیرم کند.

دوباره مرد هموطنم به کمکم می آید با زبان فرانسه چیزی می گوید. نایلون را باز می کند. یکی از انجیر ها را خودش می خورد. انجیر ها را به زن تعارف می کند. زن دیگر داخل چمدانم را نگاه نمی کند. مرد کمک می کند تا چمدانم را ببندم. می پرسد: چند وقت اینجا می مانید؟

می گویم: یک هفته

می گوید: جایی را دارید برای ماندن ؟

می گویم: بله با تور آمده ام. می خواهم تمام جاهای دیدنی پاریس را ببینم. شاید یکی از شهرهای جنوب فرانسه هم بروم.

مرد خندید. من هم خنده ام گرفت. مرد می خواست برود. از هم خداحافظی کردیم.

تاکسی می گیرم. محل اقامتم یکی از مسافرخانه های پشت میدان کنکورد است. مسافر خانه های اینجا هم مثل هتل هایش تمیز و زیباست ولی خیلی لوکس نیست.

تو راه مسافرخانه به مردم نگاه می کنم. طرز راه رفتنشان، لباس پوشیدنشان و حتی رنگ لباس هایشان با من خیلی فرق دارد. مردم از کنار هم رد می شوند بدون اینکه به هم نگاه کنند.

می خواهم هر چه زودتر مونالیزا را که همسر سوم اشراف زاده ی فلورانسی است ببینم. دیگر به تفاوت سر و وضعم با مردم اینجا فکر نمی کنم. حتی شوخی آن دو سرباز را هم از یاد برده ام. به همراه لیدر موزه که او هم فرانسه صحبت می کند در راهروهای لوور می گردم. با دهانی باز به ستون های بلند پایه، کچ بری های عظیم و تزئینات موزه نگاه می کنم. گلویم خشک شده. با خودم فکر می کنم جای یکی از آن پرتغالهای آب دار مادرم خالی. همین جا در کنار مونالیزا با ناخن پوستش را می کندم و می خوردم شاید لبخند مونالیزا معنادار ترمی شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:35  توسط اعظم بزرگی  | 

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

          که می گذرد

                            این روزها

         شادم

                   که می گذرد.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 16:10  توسط اعظم بزرگی  | 

اینجا مرده ها را خاک نمی کنند

مراد زد به پهلویم و گفت: یادِت باشه هر جا می ریم باید با هم باشیم.

گفتم: باشه

گفت: باید قول بدیم اگر اتفاقی برای هر کداممون افتاد به خانواده همدیگه بگیم.

اولین بار مراد بود که زمزمه ی رفتن به ژاپن را سر داد. گفت و گفت تا من هوایی شدم. وقتش که رسید دو تایی رفتیم استادیوم آزادی. آنجا پر بود از جوان های بیکاری که از جنگ جان سالم به در برده بودند و آمده بودند تا اگر بخت یارشان باشد به ژاپن بروند. مدارکمان توی جیب شلوارهای پیله دارمان بود. از سر و کول هم بالا می رفتیم تا زودتر بلیط بگیریم. هوا تاریک شده بود که بلیط ها را گرفتیم. هیچ کداممان نمی دانستیم چه سرنوشتی در انتظارمان است. به خیلی ها بلیط نرسید. آنها که گرفته بودند خوشحال بودند. چند روز مانده به سفرمان مراد گفت نمی آید.

گفتم: جا زدی من به امید تو دارم می رم.

راستش من هم دو دل شده بودم. غربت، دوری و کاری سخت که انتظارمان را می کشید پای رفتنمان را سست      می کرد. از پله های هواپیما بالا رفتیم. خاطرمان جمع شد که می رویم.در طول پرواز هیچ کدام حرفی نزدیم. مراد نایلون دسته دار سیاهی که خرت و پرت هایش را تویش ریخته بود بغل گرفته بود و خیره شده بود به مهماندارهای هواپیمای ایرانی که آخرین هم وطنانی بودند که می دیدیم.

هیچ کس نمی دانست چه کاری در انتظارش است. حتی  نمی دانستیم که چه وقت کار پیدا می کنیم و بعد از سالها بیکاری شغلی پیدا می کنیم. حالا شده کارگری ساده. آن هم در کشوری غریب.

   می دانستیم کسی جایی منتظرمان نیست. از پله های هواپیما که پایین آمدیم مثل خونی تازه تزریق شدیم به ژاپن که در حال پیر شدن بود.

من و مراد با چند نفر دیگر قرار گذاشتیم با قطار برویم شهری کوچک تا دست کم جای خواب و خورد و خوراکمان ارزانتر باشد. همان روزها تو آکواریوم باغ وحش شهر به عنوان کمک نظافتچی استخدام شدم. وظیفه ام نگهداری از لاک پشتها و غذا دادن به سوسمارهای خاردُم بود. لاک پشت ها عظیم الجثه ولی آرام بودند. می رفتم تو لانه شان. باقیمانده ی غذایی را که با خودشان لابه لای سنگها برده بودند جمع می کردم. مدفوعشان را با برسی سیمی از روی کنده ی درختها و سنگها می سابیدم تا پاک شود. با شلنگ همه جا را می شستم. مهمترین قسمت کارم تمیز کردن زیر ناخن لاک پشت ها بود. روزهای اول این کار را با کمک نظافتچی ژاپنی که قرار بود باز نشسته شود، انجام می دادم. همین که به طرف لاک پشت ها راه می افتادم می خزیدند تو لاکشان. یکی یکی بزرگ و کوچکشان را بر می گرداندم. دستها و پاهای چروکیده شان از لاکشان بیرون می آمد. با برسهای برقی کوچکی شبیه مسواک زیر ناخن های خشک و شکننده شان را تمیز می کردم. کارم که در قسمت لاک پشت ها تمام می شد، می رفتم سراغ سوسمارهای خاردُم که از سواحل ایران به این شهر دور از دریا آورده بودند. قسمت سوسمارهای ایرانی خنک تر از قسمتهای دیگر آکواریوم بود. طول بعضی از آنها به یک متر هم می رسید. سنجاقک ها را که از دریچه ی بالای آکواریوم رها می کردم تو، هوای خنک سر حالشان می آورد و از دهانه ی بطریها می پریدند تو آکواریوم. کمی که می گذشت انگار بوی سوسمارها و خطری که تهدیدشان می کرد را حس می کردند. می چسبیدند به شیشه های محدب آکواریوم تا راه فراری پیدا کنند. هر صبح سوسمارها روی هم لیز می خوردند و شیرچه می زدند تا سنجاقکها را جلوُ چشم تماشاچیان شکار کنند. سوسمارهای خاردم با جثه ی نسبتاً درشت و دم گرز مانند ظاهری مخوف داشتند. دمشان از حلقه های فلسِ خار مانندی به رنگ قهوه ای تا سبز زیتونی مایل به سیاه پوشیده شده بود. اما در پشت این ظاهر ترسناک جانورانی آرام و بی آزار بودند که بیشتر گیاه و یا حشره می خوردند.

نظافتچی ژاپنی می گفت: این کار برای سوسمارها بیشتر یک تفریح است تا هم شکار و فضای طبیعی زندگیشان را فراموش نکنند و هم دانش آموزانی که از مدارس مختلف شهر برای دیدن سوسمارها به این قسمت آکواریوم می آمدند، هیجانزده از دیدن شکار لذت بیشتری ببرند

زبان ژاپنی را کم و بیش یاد گرفته بودم. ولی خواندن و نوشتن ژاپنی کار سختی بود.

انگار مراد خوش شانس تر بود. یک روز گفت: کار پیدا کردم.

پرسیدم: چه جور کاریه؟

گفت: یک دختر ژاپنی توی کار خانه ی میتسوبیشی برام کار پیدا کرده.

گفتم: ماشین سازیه؟

گفت: نه کمپانی میتسوبیشی بیشتر از صدوهفتادو پنچ قلم کالا تولید می کنه. روان نویس می سازن. کارخانه تمام اتوماتیکه. ولی کارهای کوچک را کارگرها انجام می دن. فردا اولین روز کارم است می روم تا با کار آشنا شم.

کارش این بود که بایستد کنار نوار نقاله ای مدرج. ببیند مغزی روان نویس ها به یک اندازه از جوهر پر شده اند یا نه.       نه بیشتر و نه کمتر از حد معین. مغزی هایی که جوهرشان بیشتر یا کمتر بود را می بایست کنار بگذارد.

برای اول کار خوب بود. از سوزاندن مرده ها بهتر بود. پول زیادی گیرمان نمی آمد که بتوانیم پس انداز کنیم و برای خانواده هامان بفرستیم. رئیس من همیشه می گفت: اگر کارگر شریفی باشی تا هر وقت که بخواهی می توانم اقامتت را تمدید کنم در غیر این صورت دیپورت می شوی.

من هم سعی می کردم وقتی مدفوع لاک پشت ها را از روی کنده ی درختها و  سنگها  می سابم شریف باشم. روز های تعطیل که می رفتم کنار رودخانه تا برای سوسمارها سنجاقک شکار کنم سعی می کردم شریف باشم. من سنجاقکها را شکار می کردم و تو بطری های رنگی   می ریختم. کاملا دقت می کردم مثل یک انسان شریف سنجاقکهای لاغر و پیزری را تو یک بطری و چاق چله هاشان را تو بطری دیگری بیندازم. علاوه بر حقوق هر ماهم هر ده سنجاقک بزرگ را یک ین و بیست تا کوچکشان را یک ین به باغ وحش می فروختم. کنار رودخانه می بایست هر بار جایمان را عوض کنیم تا به گروه سنجاقکها برسیم. اجازه نمی دادند همیشه یک جا شکار کنیم. می گفتند اکوسیستم به هم می خورد. من هم به عنوان یک کارگر شریف کیلومترها کنار رودخانه پیاده می رفتم. مراد هم گاهی با من می آمد. یک جا می افتاد. انگار سنگ می شد. پاهایش را از سنگهای خیس رودخانه آویزان می کرد. می گفت: پاهام گّر گرفته.

تو کارخانه آنقدر روی پا می ایستاد که بیشتر شب ها بدون اینکه چیزی بخورد خوابش می برد. روز به روز رگهای کوچک خونی پشت پایش بیشتر می شد. مادرش برایش جوراب واریس فرستاده بود همیشه می گفت: اینجا به من نمی سازه.

جثه اش ریز بود درست مثل ژاپنی ها. موهایش لخت و سیاه بود با چشمهایی پف کرده. ایرانی ها گاهی فکر می کردند ژاپنی است ولی ژاپنی ها می فهمیدند یک کارگر ساده ی ایرانی است.

خوب ما هم هیچ وقت افغانی ها را به جای هم وطن اشتباه نمی گرفتیم حتی اگر خیلی هم شبیه ما بودند.لاک پشت ها از روی دستکش هم چنگم می انداختند. دستهایم تا آرنج پر بود از خراش. کارمان این بود تا مراد و ماساکو همان دختری که برایش کار پیدا کرده بود رفتند شهری دیگر. قرار بود با هم زندگی کنند. مراد شب آخری که با ما بود، خوب که هوا تاریک شد با کمک ماساکو تلویزیون ها و خرت و پرت هایی که از در خانه ها جمع کرده بود را گذاشتند بیرون. تلویزیون ها همه سالم بودند. مال کارخانه های توشیبا و سونی. اگر می توانستیم ببریمشان ایران کلی پول گیرمان می آمد. اینجا هر وسیله ای را بعد از چند سال کار عوض می کنند. قبلی را می اندازن بیرون.

از مراد بی خبر بودم تا اینکه یک روز به باغ وحش تلفن کرد و گفت بروم دیدنش زندان نِگاتا.

مراد پیر شده بود. دیگر از آن موهای لخت سیاه خبری نبود. به سختی از روی صندلی بلند شد. گفت: تصادف کردم با ماشین پدر ماساکو کار می کردم. یک نفر را تو رانندگی کشتم. اجازه نمی دهند دخترم را ببینم. می گویند قانون اجازه نمی دهد. برای روحیه اش بد است. هنوز دو سالش نشده. عادت داشت همیشه روی سینه ی من بخوابد.

پرسیدم: پاهایت چطور است؟

گفت: باید جراحی شوم.

شلوارش را بالا زد. رگهای خونی مثل بچه مارماهی ها دور پاهایش پیچ خورده بودند. بر آمده و سیاه. معلوم بود درد زیادی می کشد. روی صورتش دانه های درشت عرق نشسته بود.

گفت: قوانین اینجا سخته. شهروند ژاپنی که نباشی بخشیده نمی شی. عفو بهت نمی خوره.

کاری از دستم بر نمی آمد ما در کشوری توسعه یافته بودیم که قوانین سختی داشت. می بایست خودم را هر چه زودتر به باغ وحش برسانم تا در شرافتم خدشه ای وارد نشود. مراد دستم را گرفت وگفت: تو قول داده بودی که اگر اتفاقی برام افتاد به مادرم بگی. یادت می آید، تو هواپیما.

مگر می توانستم فراموش کنم. تو هواپیما تا به مقصد برسیم مراد خوابش برده بود و  سر سیاهش بارها روی شانه ی من افتاده بود همین که خواستیم از هواپیما پیاده شویم نایلون سیاه مراد پاره شد. تمام خرت و پرت های تویش بیرون ریخت. زیر صندلی ها دنبال چیزی می گشت. گفت: ناخن گیر یادگار مادرم را گم کردم. از تو سجاده اش برداشتم.

مگر می توانستم فراموش کنم. تو چشمهای مراد اشک حلقه زده بود. تند تند صندلی های هواپیما را می خواباند روی هم و زیرشان را می گشت. آنقدر گشتیم تا بلاخره پیدایش کرد. حالا که فکر می کنم می بینم چه چیزهایی را با خود آورده بودیم و چه چیزهایی را جا گذاشته بودیم.

در چند سطر ماجرا را برای مادرش نوشتم. از مارماهی های کوچکی که حالا دور تا دور پای مراد لانه کرده بودند، چیزی ننوشتم. از اینکه جوانیش به باد رفته بود و می بایست سالها دور از خانواده اش در کشوری غریب در زندان باشد. ننوشتم. چند ماه بعد نامه ای به دستم رسید از خانه ی مراد. تو نامه نوشته بود که مادر مراد ماه ها پیش فوت شده. خانه اش را هم فروخته اند. نامه ای که برای مادرش نوشته بودم، باز نشده تو پاکت بود. سالهاست که تنها زندگی می کنم. تو همان باغ وحش اتاقکی راحت به من داده اند. و چون شرافتم را به ژاپنی ها ثابت کرده ام دیپورت نشده ام. حالا دیگر زبان ژاپنی را به خوبی زبان مادریم حرف می زنم و هنوز خواندن و نوشتن این زبان سخت را یاد نگرفته ام. از آن روز که به دیدن مراد رفتم هرگز پایم را از این شهر بیرون نگذاشته ام. پیر شده ام. از بس تو لانه ی لاک پشت ها رفته ام کمرم قوز در آورده درست شده ام شبیه لاک پشت ها. قرار است چند سال دیگر به عنوان کارگری شریف باز نشست شوم. شاید برگردم آنجا. اینجا مرده ها را خاک نمی کنند.

 

اعظم بزرگی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:53  توسط اعظم بزرگی  | 

گفته بودم: نگاهشان کن. در ساعت های بی کاریت همین طور که داری از لب فنجان قهوه ات را می خوری، نگاهشان کن. به رفتارشان، حرف زدنشان نگاه کن.

کتاب زیاد می خواندم. توی کلاس های نقد ادبی شرکت می کردم. می خواستم یک روز داستان نویس شوم. استادم می گفت کسی که ادعا می کند می نویسد، باید کتاب خوانده باشد. هر وقت هزار تا کتاب خواندید می توانید ادعا کنید نویسنده اید. باید تجربه پیدا کنید. باید دنیا را گشته باشید.

ولی من پس انداز مختصری داشتم. فقط می توانستم سالی یک یا دو سفر داخلی آن هم با همکارانم بروم. برای اینکه در هزینه ها صرفه جویی کنیم می بایست از سوئیت های اداره که امکانات کمی داشت استفاده کنیم. وضعیت علی با من فرق داشت. در معتبر ترین خط هوایی کشور پست مهمی داشت. بلیت های سفرش رایگان بود. توی این سه سالی که با هم آشنا شده بودیم، کشورهای زیادی را رفته بود. ماموریت های طولانی که گاهی خسته اش می کرد. علی کم حرف بود. بیشتر وقتها می نشست و به حرفهای من که تمامی نداشت گوش می داد. گاهی هم از کارش حرف می زد. می گفت: هواپیما هایی که تازه خریده ایم خوب کار نمی کنند. برایمان شده دردسر. دچار سانحه می شوند.

چند روز قبل از سفرش پرسید: فکر کن ببین چه چیزی لازم داری برایت بیاورم؟

گفتم: از آن جورابهای ساق بلندی که خودت دوست داری بپوشم.

همیشه دوست داشت جوراب توری سیاه بپوشم که تا بالای زانو می آید و با بند های ساتن به لباس زیر وصل می شود.

من همیشه یادم می رفت بخرم. گاهی هم پول نداشتم.

خندید و پرسید: دیگه چی؟

گفتم: ویتامین سی که پوستم را روشن تر کند.

گفت: پوستت که خوبه، رنگ خوشه های رسیده ی گندم.

همیشه همین را می گفت. انگار مرا همین طور که بودم دوست داشت. سالها از من بزرگتر بود. ولی من فکر می کردم اگر خانواده اش موافقت می کردند، من و او زن و شوهر خوبی برای هم می شدیم.

گفتم: یادت باشد قول دادی که رقص زنهای برهنه را نگاه نکنی.

گفت: بروم چربی های را که تکان می دهند ببینم؟ اگر وقت داشته باشم می روم موزه. یا توی پارک قدم می زنم.

پرسیدم: توی کشورهای دیگه مردم به هم نگاه نمی کنند؟

گفت: خیلی کم. آن هم وقتی که با هم آشنا باشند. توی مترو گاهی نگاهشان به چشم همدیگر می افتد، سریع نگاهشان را می دوزدند.

در اولین ایمیلش برایم نوشته بود: از طرف کمپانی سازنده ی هواپیما آمدند دنبالمان فرودگاه. ما را تا هتل بردند. اتاق گرفتیم. بلافاصله به کمپانی رفتیم و تا ساعت پنچ آنجا بودیم.

نوشته بود هتل نزدیک فرودگاه آمستردام است. با شهر فاصله ی زیادی دارد. جلساتشان غالباً از ساعت هشت صبح تا پنج بعداز ظهر است. فرصت نمی کند به شهر برود در آخر هم نوشته بود اتاقش به سمت فرودگاه پنجره دارد و می تواند نشستن و برخاستن هواپیما ها را ببیند. هوا سرد است. برف می بارد.

برایش نوشتم، توی هتل به مهماندارها و خدمتکارها نگاه کن. ببین واقعاً آنقدر که می گویند آدمهای شاد و متفاوتی هستند. بعد وقتی برگشتی برایم تعریف کن. می خواهم با مردم و فرهنگ آنجا آشنا شوم.

 می خواهم توی داستانم بنویسم.

سه سال بود می شناختمش. همیشه می گفت: من تا وقتی با تو هستم نمی توانم با هیچ زن دیگری باشم. آن هفت روزکه در آنجا ماند ، من نبودم.

نوشته بود اینجا کسی هست که رفتارش شبیه تو است.

برایش نوشتم بیشتر توجه کن. با دقت به کارهایش نگاه کن. به حرف زدنش و لحن کلامش گوش کن. اگر وقت کردی چند کلمه ای با او حرف بزن.

انگار وقت داشته. انگار ساعت پنج که از شرکت بر می گشته مستقیم به اتاقش می رفته. دوش می گرفته. اصلاح می کرده. شاید آوازی زیر لب زمزمه می کرده. شاید این بیتِ آواز را هزار بار تکرار می کرده:         من ای صبا راه رفتن به خانه ی دوست ندانم

تو می روی به سلامت سلام ما برسان

شاید افتر شیو را به کف دستهایش اسپری می کرده و به صورتش می مالیده. شاید کروات هم می زده. همان را که دایی مسعودش از آمریکا آورده. بارانیش را توی دست می گرفته. ساعت شش بعد از ظهر توی یکی از مبل های بزرگ لابی هتل لم می داده. قهوه  سفارش می داده. پا روی پا می انداخته. گردنش را کمی توی یقه ی پیراهنش فرو می برده و به سقف نگاه می کرده. شاید هم سیگاری روشن می کرده و توی حلقه های دود که بالا می رفتند به دختری که شبیه من بوده نگاه می کرده.

حتماً دختر سارافون مینی ژوپ قرمز رنگ پوشیده بوده با پیراهن سفید آهار خورده و خوش برش زیر سارافون.

شاید موهای بلوندی داشته که گاهی روی سرش جمع  می کرده و چند تره ی آن روی گردنش سرازیر می شده. شاید وقتی سینی در دست، فنجان را جلویش گذاشته خندیده و دندانهای سفید و مرتبش را نشانش داده. شاید علی هم خندیده و لپش چال افتاده.

همیشه می گفت: هر دختری آرزو دارد دندانهایش مثل دندانهای تو باشد.

من می خندیدم و می گفتم: باید بیشتر بشورمشان. دارند زرد می شوند. باید بروم بروساژ.

شاید وقتی دختر داشته تند تند میزهای توی لابی هتل را تمیز می کرده و سرویس های استیل هلندی را می گذاشته روی میز، پاشنه ی کفشش شکسته. حتماً او تنها کسی بوده که به دختر نخندیده و کمکش کرده تا به اتاقش برود. و صندل کرم رنگ بپوشد.

اولین روز آشناییمان تنها کفش مهمانیم را پوشیدم. یکی از پاشنه هایش شکسته بود. صدای پاشنه ی  شکسته ی کفشم توی سرسرای هتل  هایت تهران سر و صدا راه انداخته بود. تمام مدت پای راستم را روی پای چپم انداخته بودم تا پاشنه ی شکسته ام را پنهان کنم.

شاید دختر مجبور شده تمام روز را با صندل کرم رنگ راه برود و کار کند. شاید همان روز وقتی قهوه و چیز های دیگر را به آدمهای خشک و گَس، که بیشترشان در ماموریت اداری بودند تعارف می کرده علی را دیده. مرد جذابی که گاهی روی برگهای گلدان ها ی سانسه وریا دست می کشیده. انگار آنها را نوازش می کرده. شاید بارها و بارها دیده که مرد شرقی روی گلدانهای روی میز خم می شود، چشمهایش را می بندد و ریه هایش را پر از عطر گلها می کند.

گلدان خالی را با هم خریدیم. قول دادم که یکی از پا جوشهای گلدان توی اتاقم را برایش بکارم. چند روز مانده به عید که آمد دنبالم، گلدان سانسه وریا را گذاشتم روی صندلی عقب ماشینش.

گفت: اسمش چیه؟

گفتم: سانسه وریا

گفت: یعنی چه؟

گفتم: نمی دانم. یک جور کاکتوس است.

گفت: این گل  توی اتاق تو نفس کشیده؟ و دست کشید روی برگهای تیز و ابلق گلدان .

گفتم: هفته ای دو بار بهش آب بده. نصف لیوان. باقیمانده ی آب لیوانت را بده.

چند وقت بعد گفت: خراب شد. من که همیشه در سفرم. نمی رسم به گلدان ها آب بدهم.

شاید دختر وقتی دیده یک مرد جذاب شرقی ساعتها می نشیند  توی مبل و نگاهش می کند، گاهی لبخندی روی لبهایش گم و پیدا می شود، عاشقش شده. مردی که انگلیسی را مثل زبان مادریش خوب حرف میزند.

توی آن همه آدم، که وقتی می خواستند چیزی سفارش دهند چین بین دو ابرویشان عمیق تر می شده.

شاید آنقدر نیم رخش را نشانش داده که علی هم عاشقش شده و وقتی جلوی پنجره ی بخار گرفته نشسته بوده و به هواپیما ها  نگاه می کرده با خودش زمزمه کرده: سر زلف تو نباشد سر زلف دیگری.

شاید هم در ساعتهای بیکاری زن، به سالن رقص هتل رفتند و با هم رقصیدند.

استادم می گفت: تخیل تان را در بند نکشید. اجازه دهید هر کجا می خواهد سرک بکشد.

شاید اگر من هم جای دختر بودم همین کار را می کردم. مهماندار هتلی خارج از شهر باشی . همیشه مشغول کار. مجبور باشی توی یکی از اتاقهای معمولی هتل ، که مخصوص مهماندارهاست بخوابی.

شاید وقتی ملافه ی تمیز را روی تخت باز می کرده دامن سارافونش کمی بالا رفته و پاهایش بیشتر معلوم شده. شاید علی همان شب بیشتر توی اتاق نگه اش داشته و با او حرف زده. حتماً به صندلهای کرم رنگ دختر خیره شده.

می گفت: صندل به پای تو می آید.

گفتم: خیلی راحت است. ارزان هم هست. خیلی قشنگ نیست. چون کفش نادر فقط یک قالب کفش تابستانی دارد.

می گفت: یک روز دنبال دختری که صندل هایش مثل صندل های تو بود تو کوچه ها نیم ساعت پیاده رفتم. به صندلهایش که درست هم رنگ صندل های تو بود نگاه کردم.

شاید همان شب که به اتاقش آمده تا ملافه ها را عوض کند از پشت بغلش کرده. شاید...

دیگر اجازه ی پرواز به تخیلاتم نمی دهم. دیگر نمی توانم بنویسم. ورق هایم خیس شده.

آفتاب غروب کرده. هنوز چراغ اتاقم را روشن نکرده ام. محتویات کارتونی که پس از سالها بازش کرده ام ،توی اتاقم پخش شده. همه ی وسایل را توی کارتون می ریزم. توی تاریکی به جوراب سیاه گل گیپوری ،که نو مانده دست می کشم. بند های ساتنش توی تاریکی برق می زند.

 

 

آذر هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:19  توسط اعظم بزرگی  | 

چند بار دور پارک را دویده بودم که متوجه اش شدم. روی نیمکت نشسته بود. انگار مرا می پایید. هر بار که از جلویش رد می شدم به ساعت مچی اش نگاه می کرد. بلند می شد. چند قدم پشت سرم می دوید. یک بار حتی صدای نفس های بلندش را پشت سرم شنیدم. زود نفسش به شماره افتاد. انگار خسته شد. دوباره بر گشت، روی همان نیمکت نشست. منتظر شد تا از جلویش رد شوم و به ساعت مچی اش نگاه کند. بعد ها گفت: تایم دویدنت را نگه  می داشتم. سر بالایی را که می دویدی اخم می کردی. کمی لب هایت شل می شد رو به پایین. ولی وقتی پایین می آمدی پوست صورتت رو به عقب کشیده می شد. لب هایت از هم باز می شد. موهای وز کرده ات از روسریت بیرون می زد.

پرسیدم: همه ی این ها را از پشت آن عینک آفتابی می دیدید؟

گفت: ساعت ها بود دویدنت را نگاه می کردم. می خواستم ببینم با آن پاهای کوچکت مثل آن وقتهای من می دویدی. بعد کم کم وقتی دیر می کردی، دلم شور می زد. که نکند رفته باشی بیرون از پارک. با پیر مردها سرگرم صحبت می شدم تا بیایی.

آن روز آنقدر دویدم تا خسته افتادم روی نیمکت. چشم هایم را بستم. اواسط پاییز بود. آفتاب از پشت پلک های بسته هم دیده می شد. روی چشم هایم سایه افتاد. صدایش را شنیدم که گفت: هوا سرد است نشینید.  

چشم هایم را باز کردم. کاپشن ورزشیم را پوشیدم. دوباره نشستم. گفتم: خسته شدم.

چند قدم جلوتر رفت و  برگشت. گفت: برویم بالا؟

این بار دنبالش راه افتادم. موهای جلوی سرش ریخته بود. باقیمانده ی موهایش یک دست سفید شده بود. پوستش تیره بود ولی چروک نداشت. قد بلند و چهار شانه بود. پاهای بزرگش را با کفش های چرمی گرانقیمتی پوشانده بود. پرسید: هر روز می آیید؟

گفتم: نه امروز حوصله ام سررفته بود آمدم. الان هم باید برگردم.

گفت: تا میدان آرژانتین همراهتان می آیم. اگر هفته ی دیگر آمدید با هم قرار می گذاریم.

از هم جدا که شدیم، مطمئن بودم دیگر هرگز نمی بینمش. صبح جمعه بیدار که شدم وسوسه ی دیدنش به جانم افتاد. لباس پوشیدم. رفتم پارک. چند بار دور پارک را دویده بودم که صدای آرام نفس نفس زدنش را پشت سرم شنیدم. برگشتم. به سختی دنبالم می دوید. قدم هایم را کند کردم تا به من برسد. سلام کردم. گفت: از نفس افتادم.

آرام با هم به راه افتادیم. زیر کاپشنش پیراهن راه راه سفید-آبی زیبایی پوشیده بود. پوست تیره ی صورتش برق می زد. نشستیم روی نیمکت روبه روی در پارک. عطر قدیمی ولی گرانقیمتی زده بود. صورتش عرق کرده بود. گفت: درست مثل اسبی جوان چموشی.

خندیدم و گفتم: صدام می زدید.

دوست داشتم عینک آفتابی را از روی چشمهایش بردارد. ولی خیلی زود عادت کردم که چشمهایش را از زیر عینک پیدا کنم. ظهر که شد گفت: هفته ی دیگر اگر آمدیم با هم قرار می گذاریم.

همیشه همین را می گفت. اوایل فکر می کردم چون به دوستی من با خودش مطمئن نیست این را می گوید. ولی من هر هفته می رفتم. درست سر ساعت ده می رفتم سراغ نیمکت روبه روی در پارک. طبق برنامه ی هفتگی ام می دویدم. او هم گاهی همراهم می آمد. آن بار که پایش پیچ خورد دیگر ندوید. دو هفته ای نیامد. تلفنش را نداشتم. نگرانش بودم ولی می بایست صبر می کردم تا از او خبری شود. هیچ وقت از خودش برایم نگفته بود. از من هم چیزی نمی پرسید. فقط همان بار اول پرسید: تنها زندگی می کنید؟

گفتم: نه با مادرم.

گفت: من تنها زندگی می کنم.

دو هفته بعد وقتی رسیدم پارک، روی همان نیمکت روبه روی در پارک نشسته بود. گفتم: نبودید. مشکل پایتان بود؟

گفت: چیزی نبود. مچ پایم در رفته بود. فقط نمی بایست رویش راه می رفتم.

صورتش کدر شده بود. همان روز برایم تعریف کرد که چطور دوستش فوت کرده. می گفت از او چند سال کوچکتر بوده. آه کشید و گفت: پیرمرد بیچاره. شانس آورده. توی دستشویی سکته می کند. می افتد روی لوله های روکار توالت فرنگی. لوله ی آب می ترکد و آب از دستشویی می آید توی هال. از زیر در آپارتمان توی پله ها سرازیر می شود. اینطور بوده که همسایه ها می روند در خانه اش. هر چه در می زنند کسی در را باز نمی کند. آب هم همینطور توی راه پله  راه می افتد. در را می شکنند. جنازه اش را توی دستشویی پیدا می کنند. می گفتند قبل از سقوط روی لوله ها جا به جا تمام کرده.

پرسیدم : هیچ کس و کاری نداشت؟

گفت: نه تنها زندگی می کرد.

گفتم : شما خیلی سالم هستید.

برگشت به طرفم. برای اولین بار عینک آفتابی را از روی چشمهایش برداشت. سیاهی چشمهایش کدر شده بود. دور تا دور سیاهی چشم را لایه ی نازک خاکستری پوشانده بود. سفیدی چشم هی داشت به طرف سیاهی پیشروی می کرد. انگار می خواست با همان چشمهای به سفیدی نشسته اش ببیند راست می گویم یا فریبش می دهم. بعد ها گفت چشم هایش آب مروارید است . جراحی هم فایده ای نداشته. مي گفت: خيلي ها دوست دارند وقتي با آدم حرف مي زنند عكس خودشان را توي سياهي چشم مخاطب پيدا كنند. ولي سياهي من آنقدر كوچك و كدر شده كه ديگر هيچ كس را نشان نمي دهد. براي همين عينك مي زنم.

آخرین بار که دیدمش گونه هایش شل شده بود. پوستش کدر تر شده بود. دور لب هایش چروک های ریز متقاطعی برداشته بود. اواسط زمستان بود. در کنار هم پشت به آفتاب بی رمق نشسته بودیم. هیچ گلی توی پارک نبود. جز تک و توکی میمون زرد. با این که بیمار بود، مثل همیشه مرتب لباس پوشیده بود. آرام تر از همیشه بود. چشمهایش را بسته بود. گفتم: می خواهید بروید خانه استراحت کنید؟

داشت چرت می زد. صبر کردم تا بیدار شود. دوباره سوالم را تکرار کردم. گفت: نه مثل همیشه تا ظهر می مانیم. دلم شور می زد.

 می خواستم شماره اش را بگیرم. فکر کردم شاید خوشش نیاید. گفتم: می خواهید برویم دکتر.

گفت: فکر می کنید فایده ای داشته باشد؟ نترسید. بهار که هوا گرم شود تمام دردهای من نیز از بین می رود. دوباره با هم مسابقه می دهیم.

 دیگر هیچ حرفی نزدیم. وقتی از هم جدا می شدیم، عینک را از روی چشمش برداشت مکث کرد و گفت: اگر هفته ی دیگر آمدیم با هم قرار می گذاریم.

دوست داشتم تصويرم در سفيدي چشمها يش مي افتاد و هيشه در آنجا مي ماند. سفيدي چشمهايش كه داشت روز به روز بزرگتر مي شد.

هفته های اول نمی دویدم. می نشستم روی همان نیمکت رو به روی در پارک. بهار که شد فهمیدم دیگر نمی آید. حالا پارک پر شده از گلهای سیکلمه. باد شکوفه های درختان نارون را روی نیمکت ها می ریزد. آفتاب از پشت چشم های بسته هم دیده می شود. دوباره برنامه ی ورزشی ام را شروع کرده ام. دور پارک را می دوم. گاهی صدای نفس های به شماره افتاده اش را درست پشت سرم می شنوم. بر می گردم. فقط باد شکوفه های نارون را روی زمین پراکنده می کند.

 اعظم بزرگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:24  توسط اعظم بزرگی  |